یادداشت‌های خاکستری
جايي براي خودم

سلام

ای بابا نزنین دیگه !

اااااااااااااااااااا چرا لنگه کفش میندازی؟ چرا فحش میدی؟

خوب شما هم اگه یه وروجک شر و شیطون داشته باشی که از دستش جرات نکنی لب تابت رو روشن کنی چون به محض اینکه آوردیش بیرون بچه ات روش نشسته و تا حالا نصف دگمه های کیبورد رو کنده چکار میکردی؟ نه میخوام بدونم چکار میکردی. الان هم خونه دائیم تو یه اتاق یواشکی دور از چشم وروجک دارم مینویسم و پسر دائیم داره سرش رو گرم میکنه که من به کارم برسم. قول که نمیتونم بدم ولی سعی میکنم به زودی کل خبرهای این مدت رو بنویسم.

ای وای صدای وروجک در اومد. فعلاً برم تا بعد برسم خدمتتون.


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ توسط بانوی فروردین

عرض کنم خدمتتون که بنده روز آخر کار در شرکت رو میگذرونم و شکر خدا بالاخره شرکت رضایت داد به من نامه عدم نیاز بده. امروز هم دوباره کلی تقدیر و تشکر کردن و گودبای پارتی و شیرینی و ناهار و کادو و این حرفها به راه بود. بعدش رفتم از مدیرم خداحافظی کنم که بنده خدا کم مونده بود اشکش دربیاد. کلی ابراز تاسف کرد (البته همکارام گفته بودن که امروز از صبح میره و میاد می‌گه چقدر بد شد خانم فلانی داره میره. کاش میشد یه طوری برنامه‌ریزی کنه که بتونه بیاد) و ازم قول گرفت به محض اینکه شرایطش برام مهیا بود برگردم سرکار. دلم البته برا اینجا خیلی تنگ میشه اما حقیقت مهمتر اینه که این مدلی کار کردن به درد شرکت هم نمیخوره چون همش حواسم پیش دخترک هست و اینطوری تمرکزم هم پائین میاد. خلاصه که ما رفتیم که تا مدتها خونه‌نشین بشیم و از همجواری با دخترک قند عسلمون لذت ببریم.

کار اسباب‌کشی هم فردا تموم میشه و به لطف دوستان دیگه همه چی جمع و جور شده و بعدش میمونه چیدن خونه که باید کم‌کم انجام بدم.

به انرژی مثبت همگی احتیاج دارم که بتونم از پس شیطنت‌های این وروجک بربیام


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ توسط بانوی فروردین

روزهای سخت و پرمشغله‌ای رو دارم تجربه می‌کنم. دو روزه که از درد شانه و کمر به زمین و در و دیوار چنگ میزنم. شانه راستم تا پائین کمرم چنان دردناکه که با هر حرکت کوچیکی فریادم بلند میشه. انگار ماهیچه‌اش رو هی میکشن. تا حالا که کیسه آب گرم و پماد و ماساژ و حتی دارو هم هیچ تاثیری نذاشته. از زور بیخوابی و خستگی هم که چشام سیاهی میره و سرم گیجه. از بس که شبا حتی 3 ساعت مفید نمیخوابم و روزا هم بعد برگشتن از سرکار دخترک مدام بهونه میگیره و اگه حتی یه ثانیه جلو چشمش نباشم نق میزنه و گریه می‌کنه. البته اون طفلک هم تقصیری نداره. بس که کم میبینه منو این اداها رو درمیاره. بیشتر روزا هم که بعد کار پروژه خونه رو دنبال میکنیم و آواره خیابونا و مشاور املاک هستیم. شبم تا میام به زور لالایی و رو پا گذاشتن دخترک میخوابونمش به 20 دقیقه نرسیده باز بیدار میشه و شروع به گریه میکنه و تا من بغلش نکنم آروم نمیگیره. این شده کار هر شب و روز من تو این 3- 4 هفته. حتی یک دونه از وسایل خونه رو هم جمع نکردم. یعنی صبح‌ها با اینکه دخترک پیش خاله‌اش میمونه و خیلی هم باهاش جوره (اصلاً تا هفته پیش فکر می‌کرد خواهرم مادرشه و من خاله‌اش) اما بعد اومدن من دیگه به زحمت یک ربع پیشش میمونه. اینه که من هنوز فرصتی برای جمع کردن وسایل ندارم. خواهرم هم که طفلک یا بچه منو نگه میداره یا میره دانشگاه. اقلاً اگه اون سرش خلوت بود یه کمی وسایل رو جمع میکرد. خونه‌مون رو هم که نگم چه وضعی داره بهتره. اینقدر بدونید که سگ میزنه و گربه میرقصه و یه شتر با بارش که چه عرض کنم کل کاروان توش گم میشه. الان 4 روزه که دسته کلیدم رو که برا خواهرم گذاشته بودم خونه گم کردم و پیدا نمیکنم. حالا شما داشته باش که تو این وضعیت دیروز باید میرفتم برا دخترک لباس گرم هم بخرم چون هیچ لباسی برا پائیز یا زمستونش نگرفته بودم. بماند که الان مانتو تنم میکنم دخترک شروع به گریه میکنه تا زمانی که مطمئن بشه اونو با خودم میبرم. یعنی این مدت وقت که کم آوردم هیچ از زور خستگی و بیخوابی و بدن درد دارم میمیرم. بدیش هم اینه که تا دو هفته دیگه اوضاع من همینه و بدتر میشه که بهتر نمیشه چون باید هفته بعد اسباب‌کشی هم بکنیم. حالا اگه کسی بتونه پیش‌بینی کنه که من کی از حال میرم و دست همسرجان رو میزارم تو حنا یه جایزه پیش من داره. (تازه نمیگم که سرکار دارم عین یک حیوان چهارپای دو حرفی باربر کار میکنم).


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ توسط بانوی فروردین
Blog Skin