یادداشت‌های خاکستری

جايي براي خودم

هوای دلم بارانیست

دلم گرفته است

دلم عجیب گرفته است 

به ایران میروم 

و انگشتانم را بر پوست کشیده شب میکشم 

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنیست 

  
نویسنده : بانوی فروردین ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها :

در حکایت فرزند دوم

روز 22 آذر دختر کوچولوی دوم ما هم به دنیا اومد و ما رو غرق شادی کرد. خدا روشکر وزن و قدش هم نرمال بود.

اما بگم براتون از حواشی فرزند دوم داشتن. صد البته که بزرگ کردن بچه دوم از اولی آسونتره اما خوب  مشکلات خودش رو هم داره. آسونتره چون تجربه اول بهت کمک میکنه با استرس کمتری بری جلو. اما برای من بخش سخت ماجرا ناسازگاری دخترک (دختر اولم) بود و هنوز هست. دخترک چون همیشه خیلی مورد توجه بوده و خیلی هم حساس هنوز نتونسته با این جریان کنار بیاد. با وجودی که ما خودمون خیلی حواسمون بهش بود و توجه مون بهش کم نشد و به بقیه هم سپردیم که این مورد رو رعایت کنن اما باز هم دخترک به این موضوع واکنش نشون میده. البته شکر خدا رابطه اش با خواهرش خوبه و اون رو خیلی دوست داره اما نسبت به اطرافیان موضع میگیره. الان رابطه اش با من خوبه هرچند خیلی به من وابسته تر شده که به نظرم طبیعیه اما اگه   کسی باشه یا به شدت گوشه گیر میشه یا پرخاشگر و عصبی. خیلی دارم سعی می کنم که این بحران رو به سلامت بگذرونه اما راستش خیلی نگرانم از این که این جریان روش تاثیز منفی بذاره و روش موندگار بشه. از این که می بینم این همه غصه می خوره خیلی خیلی ناراحتم. امیدوارم از این مرحله به سلامت بگذریم. َ

  
نویسنده : بانوی فروردین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢
تگ ها :

روزهای انتظار

کم کم دارم آخرین روزهای انتظار رو سپری می کنم و منتظزم دختر کوچولوم به جمع ما اضافه بشه. خب حقیقت اینه که این روزهای آخر دارم آخرین توانم رو هم به کار می برم. 

یک ماه پیش همسرجان مجبور شد زانوش رو جراحی کنه و این یعنی این که استراحت من یه حداقل برسه و زحمتم چند برابر بشه. من البته نازک نارنجی و ننبل و کم تحمل نیستم اما اعتراف می کنم که خیلی خیلی بهم فشار اومده. از یک طرف کارهای دخترک از یک طرف کارهای همسر جان و از یک طرف هم فشارهایی که تو روزهای آخر بارداری ایجاد میشه تمام توانم رو گرفته. خلاصه که شنیدین میگن زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزی ز در آید حکایت این روزهای ماست. 

احتمالا دو هفته دیگه هم میرم برای زایمان. فقط دعا کنید همسر جان تا اون زمان کمی بتونه راه بره تا  کمتر به من فشار بیاد. 

  
نویسنده : بانوی فروردین ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
تگ ها :

← صفحه بعد