یادداشت‌های خاکستری
جايي براي خودم

میان کتاب ها گشتم

میان روزنامه های پوسیده پرغبار

در خاطرات خویش

در حافظه ایی که دیگر مدد نمی کند

خود را جستم و فردا را.

عجبا!

جستجوگرم من

نه جستجو شونده.

من اینجایم

و آینده در مشت های من.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط بانوی فروردین

سلام

ای بابا نزنین دیگه !

اااااااااااااااااااا چرا لنگه کفش میندازی؟ چرا فحش میدی؟

خوب شما هم اگه یه وروجک شر و شیطون داشته باشی که از دستش جرات نکنی لب تابت رو روشن کنی چون به محض اینکه آوردیش بیرون بچه ات روش نشسته و تا حالا نصف دگمه های کیبورد رو کنده چکار میکردی؟ نه میخوام بدونم چکار میکردی. الان هم خونه دائیم تو یه اتاق یواشکی دور از چشم وروجک دارم مینویسم و پسر دائیم داره سرش رو گرم میکنه که من به کارم برسم. قول که نمیتونم بدم ولی سعی میکنم به زودی کل خبرهای این مدت رو بنویسم.

ای وای صدای وروجک در اومد. فعلاً برم تا بعد برسم خدمتتون.


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ توسط بانوی فروردین

عرض کنم خدمتتون که بنده روز آخر کار در شرکت رو میگذرونم و شکر خدا بالاخره شرکت رضایت داد به من نامه عدم نیاز بده. امروز هم دوباره کلی تقدیر و تشکر کردن و گودبای پارتی و شیرینی و ناهار و کادو و این حرفها به راه بود. بعدش رفتم از مدیرم خداحافظی کنم که بنده خدا کم مونده بود اشکش دربیاد. کلی ابراز تاسف کرد (البته همکارام گفته بودن که امروز از صبح میره و میاد می‌گه چقدر بد شد خانم فلانی داره میره. کاش میشد یه طوری برنامه‌ریزی کنه که بتونه بیاد) و ازم قول گرفت به محض اینکه شرایطش برام مهیا بود برگردم سرکار. دلم البته برا اینجا خیلی تنگ میشه اما حقیقت مهمتر اینه که این مدلی کار کردن به درد شرکت هم نمیخوره چون همش حواسم پیش دخترک هست و اینطوری تمرکزم هم پائین میاد. خلاصه که ما رفتیم که تا مدتها خونه‌نشین بشیم و از همجواری با دخترک قند عسلمون لذت ببریم.

کار اسباب‌کشی هم فردا تموم میشه و به لطف دوستان دیگه همه چی جمع و جور شده و بعدش میمونه چیدن خونه که باید کم‌کم انجام بدم.

به انرژی مثبت همگی احتیاج دارم که بتونم از پس شیطنت‌های این وروجک بربیام


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ توسط بانوی فروردین
Blog Skin